داستان داستان داستان

متن مرتبط با «داستانی» در سایت داستان داستان داستان نوشته شده است

بررسی حلقه ی سنگ عقیق . داستانی از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «حلقه ی سنگ عقیق . داستانی از نظام الدین مقدسی» تهیه شده است و مهم‌ترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. حلقه ای که از سنگ عقیق ساخته شده است معمولا می تواند باعث زیبایی انگشت های دست شود . در سال ۱۳۰۴ شمشی وقتی احمد شاه میخواست ایران را ترک کند یکی از این حلقه ها را در کاخ خود جای گذاشت .‌و ح...

    ادامه مطلب
  • حلقه ی سنگ عقیق . داستانی از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    حلقه ای که از سنگ عقیق ساخته شده است معمولا می تواند باعث زیبایی انگشت های دست شود . در سال ۱۳۰۴ شمشی وقتی احمد شاه میخواست ایران را ترک کند یکی از این حلقه ها را در کاخ خود جای گذاشت .و حالا در جیب پالتو من است . بعد از بیست سال جستجو کردن میان زنهایی که بتوانند مرا دوست داشته باشند یا من بتوانم خدمتکار یکی از آنها باشم به جواهر فروشی میروم تا این حلقه را بفروشم . من آن زمان یعنی وقتی احمد خان رفت سیزده داشتم و پسر خدمتکار آن کاخ بودم. قبل از آمدن کسانی که همه چیز آن کاخ را با خود بردند و بعدا فهمیدم به جایی به نام موزه آنهم در انگلستان منتقل کردند حلقه را در کنار یک جاسیگاری و چوب سیگاری قلم کاری شده پیدا کردم .:پدرم که خدمتکار بود قبل از مرگش به من گفتپدرم ومادرم بعد وقتی من چهار ساله بود...

    ادامه مطلب
  • صدایی در کوچه . صدایی در خانه . داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    از خیابان رد می شد و تازه وارد کوچه ی فرعی شده بود که صدایی'>صدایی شنید . لازم است گفته شود که در ابتدا فقط صدایی شنید و نه هیچ چیز دیگری . صدا با دیگر صداهایی که معمولا در خیابان یا کوجه ی شهری کوچک به گوش می رسد تفاوتی نداشت . حد اقل برای او که مردی با گوشهای سالم بود اینگونه بود . کفشی که به پا داشت به علت اینکه تازه خریده بود صدای جیر جیر اندکی می داد . البته وقتی در فضای بسته و خالی مثل یک راهرو که کاشی شده است و تعداد افرادی که آنجا هستند از دو نفر بیشتر نیستند و حرف نمیزنند شنیده می شد و در آن لحظه شنیده نمی شد . به راهش ادامه داد . چرا که همانطور که گفتیم فقط یک صدای معمولی شنیده بود . کمی جلوتر دوباره همان صدا را شنید . ولی تفاوتی که با اولی داشت این بود که قطع نشد و ادامه داشت . اد...

    ادامه مطلب
  • تلاشهای من / داستانیاز نطام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    عصرها پیاده روی می کنم ولی شبها بیشتر از عصرها پیاده روی می کنم . هر بار هم در مسیری متفاوت . چرا که هدف من راهپیمایی نیست . می خوام شهر رو بشناسم . به نظر من راننده ی تاکسی ها بیشتر از دیگرون شهر رو می شناسن . خیابوناو خونه ها و هر وقت برای مسافرین خود حرف میزنند از زاویه دید اول شخص تمام شهر و خیابون و مردم و حتی نوع زندگی تک تک مردم رو می گن. ولی بعید می دونم در مورد من بتونن چیزی بگن .مگه اینکه بگن عصر ها و شبها پیاده روی می کنه . بگن دیونه است و معلوم نیس خونه اش تو کدوم خیابونه . بگن احتمالا دزدی چیزیه.اینا مهم نیس . مهم اینه که من تا حالا تونستم بیشتر خیابونا رو بشناسم . تعداد مغازه ها و تابلو مغازه ها و خونه ها. حالا می تونم اعتماد بنفس داشته باشم .چرا که من هم بالاخره کاری انجام دا...

    ادامه مطلب
  • نهنگ هم اشتباه می کند .. داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    سرعت کم شد و بعد تعادل دوچرخه به هم می خورد . از پشت سرش نمی شد جلو را ببینم . ترک کوتاه, دوچرخه ناچارم کرده بود خودم را بیندازم روی کمرش.می گفت : نگاه کن مهشید . نگاه کردم . ندیدم . حالا ایستاده بودیم...

    ادامه مطلب
  • جشنی برای من / داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    صف کوتاه, بلیط کوتاه, تر شد . می خواستم فیلمی ببینم . یا بهتر است بگویم دنبال جایی تاریک می گشتم که کمی تنقلات بخورم و بخوابم . این کارها به نظرم خودش نوعی ایجاد نظم در حواس است . حواس آدم سر جایش می ...

    ادامه مطلب
  • اتفاقی / داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    اتفاق خوب یا بد . به هر شکل یک اتفاق بود . قسمتی از مغزم کاملا در اختیار زبانم است . می توانم سه هزار جمله در یک دقیقه بگویم . می توانم مثل گرگ زوزه بکشم . میتوانم ادای هنرپیشه ها را در بیاورم . ولی از بد اتفاق گیر می افتم توی این داستان . هر چه بگویم نوشته می شود و حتما کسانی هستند که بخوانند . نوک دماغم را میگیرم و فشار می دهم . موبایلم را بیرون می آورم و شماره می گیرم . معلوم نیست با چه کسی حر...

    ادامه مطلب
  • اتفاقی / داستانی کوتاه از نظام الدین مقدسی

  • نیلوبلاگ

    اتفاق خوب یا بد . به هر شکل یک اتفاق بود . قسمتی از مغزم کاملا در اختیار زبانم است . می توانم سه هزار جمله در یک دقیقه بگویم . می توانم مثل گرگ زوزه بکشم . میتوانم ادای هنرپیشه ها را در بیاورم . ولی از بد اتفاق گیر می افتم توی این داستان . هر چه بگویم نوشته می شود و حتما کسانی هستند که بخوانند . نوک دماغم را میگیرم و فشار می دهم . موبایلم را بیرون می آورم و شماره می گیرم . معلوم نیست با چه کسی حرف می زنم . ولی هر کسی باشد حتما آنطرف است . یعنی بیرون از این داستان لعنتی است . الو نجاتم بدهید . از کجا ؟ از این داستان دیگر . قطع می شود . روی پلکان جلو خانه ای می نشینم و همی...

    ادامه مطلب