
موضوع «آن عصر را دوست دارم . شعری از نظام الدین مقدسی» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. آن روز عصر را دوست دارم یادآوریش را دوست دارم همانطور که گفتم آنروز عصر را دوست دارم . از خیابانی طولانی می گذشتم دست در جیب شلوار قدم زنان بوالهوسانه تلو تلوخوران بی هیچ وسواسی برای ر...
ادامه مطلب
آن روز عصر را دوست دارم یادآوریش را دوست دارم همانطور که گفتم آنروز عصر را دوست دارم . از خیابانی طولانی می گذشتم دست در جیب شلوار قدم زنان بوالهوسانه تلو تلوخوران بی هیچ وسواسی برای رسیدن نگاهم گاهی به درختها که سایه هایشان بیش از حد انبوه شده بود و گاهی به سنگفرش کثیف آنروز عصر را دوست دارم وقتی از خیابان گذشتم وارد کوچه ای شدم یادم است ابتدای کوچه کمی سردم شد و بعدکوچه ای دیگر که هیچ درختی نداشت آن کوچه هیچ درختی نداشت و خانه ها در همان اوایل غروب ساکت و خاموش بودند حالا قدم زدن درست مثل رفتن به سمت مرگ بود آن عصر را دوست دارم یاد آوری آن عصر را دوست دارم قدم هایم باز هم آهسته تر شد و تاریکی را حس کردم که روی پوست صورتم می لغزید می لغزید و بعد می دیدم که چند ستاره روی پیرهنم چکه کرد تلوخ...
ادامه مطلب
حتما داره میاد اما پوتینای سنگین پوشیده و در جایی در یکجبهه ی جنگ راه باز میکنه برای راه رفتن و آومدن. پوتینها تو گل و شل گیرکردن .پس فقط سنگین نیستن . خیلی بدتر از این حرفاست باید هزار سال منتظر بشینم . ولی میاد .مگه هزار سال زود نمیگذره ؟ طوری میاد انگاری که دارن میکشوننش پای چوبه ی اعدام با طناب دار . نمی خواد بره. خودش رو سنگین نکه داشته . و نوک پونینهاشو گیر داده به زمین . زانوهایش رو خم کرده . هیچی نمیگه . ولی اگر همین جور ادامه بده خسته میشن ولش میکنن .میگن برو. برو همون کافه که اونزن منتظرته. آره. اینجوری میگن . مرد هیچی نمیگه . دلش میخواد بگه بهم کفش بدین . بگه این پوتینها سنگینن. تو گل و شل گیر میکنن. ولی نمیگه . میخواد زن ببینه که چه جوری و با چه مشقتی اومده . میخواد من بفهم...
ادامه مطلب
به احتمال زیاد خوانندگان آثار داستانی با آثار نظام الدین مقدسی آشنایی دارند. مقدسی با اولین اثر داستانی اش یعنی «مریلا» در سال ۸۸ با شاعری خداحافظی کرد و پا به عرصه داستان گذاشت. قبل از چاپ مجموعه داس...
ادامه مطلب
صف کوتاه, بلیط کوتاه, تر شد . می خواستم فیلمی ببینم . یا بهتر است بگویم دنبال جایی تاریک می گشتم که کمی تنقلات بخورم و بخوابم . این کارها به نظرم خودش نوعی ایجاد نظم در حواس است . حواس آدم سر جایش می ...
ادامه مطلب
همه نویسنده ها به یک ضربه شروع نیاز دارند، به شلیک یک تپانچه، به یک تلنگر که به پهلویشان بخورد....
ادامه مطلب