خرید بک لینک

میتوانم تو را بیاد بیاورم

می توانم تو را از بین هزاران چیز

به یاد بیاورم

اندوه من به پنجره ای باز بر می گردد

که سرنوشت واژه های تاریک شعرم

از سمت پروزشش به درونم وزید

پنجره ای که می توانستی بسته اش نگاه داری

پنجره ای که می توانست بسته بماند

اکنون اما دیر است

اکنون اما به اندازه ی تمام آنچه اندوه می نامم دیر است

من تاریکترین شاعر جهانم

و انگار شب درگلوی من حنجره ای بی پرواست

می توانم به یاد بیاورم تو را

می توانم تو را از بین هزار بوته ی خار

به یاد بیاورم

که در پاشنه ی آشیل ذهنم

وقتی در شعرهایم می رقصیدم

فرو رفتی

درد حضور تو را در خود

همچون ادراکی از پی شنیدن یک غزل تازه

به یاد می آورم

اندوه من به تو بر میگردد

به تو و آنچه تو را با آن میتوان صدا زد

بگذار آوازی بخوانم

بگذار آوازی برایت بخوانم

حتی اگر که نشنوی

می خواهم به اندوه من چنان دچار شوی

که درد خوشایند بودن را احساس کنی

در زیر خاک ... در زیر آنهمه خاک..


برچسبها: شعر
|+| نوشته شده توسط نظام الدین مقدسی در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ |

برچسب: قسمتی,اندوه,کهنه,نظام,الدین,مقدسی, نویسنده: آریا رضایی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:51

صفحه بندی