لباس چرک و پاره اش را
کفشهای کهنه و فرسوده اش را
می پوشد
از خانه ی کوچک و نیمه ویران بیرون می آید
اندوهش را در اعتصاب نیازهای جسمش رها می کند
به خیابان می رود
تا گلهای زیبا ، جذاب و خوشبو
به رانندگان بفروشد .
در راه بازگشت
به آسمان شب نگاه می کند
با پول فروش گلها
کهکشان راه شیری را می خرد
و گرماگرم می نوشد .
برچسب:
نویسنده: آریا رضایی