سهم من از بیماری اجتماع
گریختن است
می خواهم راهی به سمت فهمیدن کوه
فهمیدن سنگ
فهمیدن ارتفاعی که هوایش بازدم آدمها نباشد پیدا کنم
به من کمک کن
دروغهای بسیاری
وسط سفره در ظرفهای نقره ای
و من سهمم را با گریختن بر می دارم
هر چه می خواهند بگویند
وقتی ارتعاش حنجره ها یشان به گوشم می رسد
وقتی می گویند بمان بمان بمان
یقین می کنم که تمام دروغها را نوشیده اند و باور کرده اند
می خواهم پوست بیندازم
و یک ساعت شنی درست کنم
تا رویاهای پاک دیروزم را آرام آرام به چشمهایم بریزد
می خواهم وحشی تر باشم
و دیوانگی را مثل صدای ممتد یک قطار قدیمی عبادت کنم
چه بسا کمک کنی
چه بسا موهایت را شانه کنی و عطر بزنی و دروغ بگویی
لبخندت وقتی من نباشم
وقتی گریخته باشم از اجتماع بیمار
بدون هیچ مخاطبی خواهد مرد
و موهایت
مثل هیچ چیز دقیقا هیچ چیز خواهد بود
چیزی به نام غفلت آدمها از هیولای حس نکردن
چیزی دردناکتر از نداشتن درد
مرا رنجانده است
احساس مگر چه بود که ناگهان مثل یک سکه ی بی مقدار از جیب عقلمان افتاد ؟
و هیچوقت هیچوقت انسان گناهی بیش از این نکرد
که ارتفاع را از کوه گرفت
به بالهای آهنی هواپیما داد
و آنگاه تمام چیزهایی که می دانست با فلز مترادف شد
بودنم را نمی توان بخشید
از شکار که برگشتی
تفنگت را به سمتم نشانه بگیر